X
تبلیغات
رایتل

یک داستان و دنیایی از حرف

یک داستان و دنیایی از حرف

اولین روزی بود که پسر کوچولو مدرسه می رفت.او خیلی کوچولو و مدرسه خیلی بزرگ بود.امّا همین که فهمید که می تواند یک راست از در مدرسه وارد شود وبه کلاسش برود خیلی خوشحال شد.مدرسه آن قدر ها هم به نظرش بزرگ نمی رسید.مدتی که از مدرسه رفتن پسر کوچولو گذشت،یک روز صبح معلم گفت:«امروز می خواهیم یک عکس بکشیم.»پسر بچه فکر کرد:چه خوب.او خیلی دوست داشت نقاشی بکشد.او می توانست هر نوع عکسی بکشد.مرغ،گاو،کشتی،قطار و...  .

پسر کوچولو مداد هایش در آورد و شروع کرد به کشیدن.اما معلم گفت:«صبر کنید تا من نگفتم،شروع نکنید.»و صبر کرد تا همه آرام شدند.معلم گفت:خوب حالا ما می خواهیم یک گل بکشیم.پسر کوچولو فکر کرد:چه خوب.او دوست داشت یک عالمه گل بکشدو شروع کرد به کشیدن گل های قشنگ،با مداد رنگی های صورتی و نارنجی و آبی.اما معلم گفت:صبر کنیدمن به شما نشان می دهم که چه شکلی بکشیدو روی تخته سیاه گلی کشید گلی به رنگ قرمز با شاخه ای های سبزو گفت این طوری حالا شروع کنید.پسر کوچولو به گل معلم نگاه کردبه گل خودش هم نگاه کرداو گل خودش را بیشتر از گل معلم دوست داشت ولی چیزی نگفت.کاغذش را برگرداند و یک گل مثل گل معلم کشید گلی به رنگ قرمز با شاخه های سبز.

یک روز دیگر وقتی پسر کوچولو در کلاس را باز کردمعلم گفت:ما امروز می خواهیم با خمیر چیز هایی درست کنیم.پسر کوچولو فکر کرد و با خودش گفت:اوه چه خوب.او خمیر بازی را دوست ذاشت می توانست با خمیر هر چیزی که می خواست درست کند یک عالمه مارو آدم برفی،فیل و موش،ماشین و کامیون و شروع کرد به ورز دادن گلوله های خمیری . اما معلم گفت:صبر کنید تا من نگفتم شروع نکنید وصبر کرد تا همه آرام و آماده شدند معلم گفت:خوب حالا می خواهیم یک بشقاب درست کنیم پسر کوچولو فکر کرد چه خوب او درست کردن بشقاب خمیری را خیلی دوست داشت و شروع کرد به درست کردن بشقاب ،بشقاب هایی در اندازه ها و شکل های متفاوت.ولی معلم گفت:صبر کنید من به شما نشان می دهم چه شکلی بشقاب درست کنید او به همه نشان داد که چه شکلی یک بشقاب گود درست کنند و گفت:این طوری حالا شما شروع کنید.پسر بچه به بشقاب معلمش نگاه کرد او بشقاب خودش را بیشتر از بشقاب معلمش دوست داشت ولی چیزی نگفت.دوباره از خمیرش یک گلوله برداشت و بشقابی مثل بشقاب معلمش ساخت یک بشقاب گود.

خیلی زود پسر کوچولو یاد گرفت که باید صبر کند،تماشا کند و هر چیزی را درست شبیه چیزی که معلمش می خواهد بکشد یا بسازد وخیلی زود دیگر چیزهایی را که خودش دوست داشت انجام نمی داد.این روش ادامه داشت:تا این که پسر بچه و خانواده اش به شهر دیگری رفتندپسر بچه به یک مدرسه دیگری رفت این مدرسه از مدرسه قبلی هم بزرگتر بود.در اولین روز معلم به کلاس آمدگفت:بچه ها امروز می خواهیم یک نقاشی بکشیم.پسر بچه فکر کردچه خوب و صبر کرد تا معلم به او بگوید چه چیزی باید بکشداما معلم هیچ چیز نگفت فقط توی کلاس به این طرف و آن طرف می رفت وقتی به سراغ پسر بچه آمد گفت:تو نمی توانی چیزی بکشی؟ پسر کوچولو گفت:بله می خواهم ولی چه چیزی باید بکشم؟ معلم گفت:تاوقتی نکشی که من نمی دانم پسر کوچولو پرسید چه شکلی بکشم؟معلم گفت :هرچه که خودت دوست داری.پسر کوچولو پرسید و هر رنگی؟معلم گفت:هر رنگی اگر همه شما ها یک شکل بکشید و همه یک رنگ من از کجا بدانم چه کسی چه چیزی کشیده و هر کدام مال کیست؟پسر بچه گفت:نمی دانم و شروع کرد به کشیدن یک گل نارنجی و آبی.

او مدرسه جدیدش را خیلی دوست داشت و معلمش را بیشتر.

یک کمی اندیشیدن نیاز است